لیلی ِ مجنون


دعا

علی جان ، سلام . امشب موبایلت خاموشه نمی دونم حتما باز یادت رفته بوده بذاریش تو شارژ . راستش با اینکه کلی جمهوری رو گشتیم دنبال لباس عروس و کلی تو ترافیک موندیم و کلی خسته شدیم ، امیدم این بود که تا برسم خونه می تونم باهات صحبت کنم . و حالا هم که نمیتونم .

میخواستم فقط باز بهت بگم که دوست دارم نمی دونم این روزا چرا اینطوری شدم . همش میخوام بهت بگم ، همش میخوام اینو بشنوم همش میخوام مطمئن باشم . تقصیر جاده است . همه چی تقصیر این همه جاده است .

 خدایا یا همه ی جاده های دنیا رو یه نقطه کن تا هم من توش باشم هم عزیزم ، یا همه ی سختی ها رو از جلوی پای من و عزیزم بردار تا هم من با علی خوشحال باشم هم اون با من .

دوست دارم ، دوست دارم علی ، دوست دارم ...

                              http://images.art.com/images/-/Kim-Anderson/His-First-Kiss--C10016541.jpeg

                                                                                            ۲۲:۴۵ / در خانه /.


هیچکس

باور

به نام خدا .

علی عزیزم سلام . امروز دومین روزیست که تو نیستی ، تو رفته ای ، جایی آنسوی همه ی جاده های آسفالت شده دنیا . اینجا که من هستم ، دقیقا آنسویش : دور دور دور ...

من اما اینجا ، همینجا ، پیش تو ام . با خود تو ، توی فکرم . توی لحظه های زندگیم . امروز هم که توی خیابان انقلاب دم در کتابفروشی ایستاده بودم با تو بودم ، منتظر ایستاده بودیم و داشتیم راجع به آدمهایی که رد میشدند با هم حرف میزدیم . تازه کوله پشتیم را هم که خیلی سنگین بود دادم به تو که بیندازی پشتت  . بعدش هم که آمدم حانه باز با تو بودم .

وقتی هم که داشتم می خوابیدم با هم بودیم و قبلش به تو گفتم که دوستت ، چقدر دارم . همان که گفتم هزار تا (۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰...) میشود بی اندازه زیاد ، قدر گذشتن یک لحظه ، که یک لحظه نیست اصلا ، یک عمر است هرچند که من و تو و این آدمها این چیزها را یادمان رفته باشد .

الغرض همین حالا هم که تا عزیزم دوم را ننوشته بودم زنگ زدی یعنی همین . یعنی که من و تو داریم با هم زندگی می کنیم و از آنسوی همه ی جاده های آسفالت شده ی دنیا هم حتی ، به هم فکر می کنیم ، دلمان تنگ برای هم میشود ، برای آینده مان با هم ، نقشه می کشیم . خوشیم با هم .

تنها هرم نفس تو است ، که نیست . با گرمای آغوش محبتت نزد من . تنها چشمهای  تو نیست با نگاه عشق در من . تنها تنهایی های ماست که نشده است تمام ، قدری هنوز مانده است . کمی دیگر صبر کن ، دنیا به همین بی رحمی که هست نمی ماند ،

                                     

                                                                    من دلم روشن است . باور دارم ...


هیچکس

 

به نام خدا .

امروز خدا را دیدم توی چوب (( باذن ربهم )) توی قاب قدر روی تاقچه ی پذیرایی ؛

                                                                                         به من گفت ، برو ...

                                                                                     ۱۳:۱۸ یکشنبه / در خانه /.


هیچکس

 

به نام خدا .

چقد خوش گذشت ، بوی علف تازه با گرمای آغوش تو ، توی بهار پارک جنگلی . که همه ی لباسامو سبز کردم ، تو که لباسهات از قبل هم سبز بود . دستامو گرفته بودی و دستاتو گرفته بودمو  با هم نشسته بودیم روی خیسی زمین که مهم نبود اصلا .

 مهم این بود که من بودم و تو  توی قبل از ظهر آفتابی خلوت ، کنار هم  تا حرف بزنیم با هم ، نه حرف مفت ، حرف زندگی حرف های خوب ، حرف هایی که باید آینده ی زندگیمونو بسازن . باید به هم این چیزا رو بگیم و پایش وایسیم . باید همیشه مثل حالا تنها عشق زندگیم باشی ، بزرگترین دغدغه ی زندگیم باید همیشه همینطوری بمونیم ... قول داده ام خدا و آسمون و اون همه درخت هم شاهد بوده اند ... سر قولم هستم ...

   


هیچکس

صفر نه يک دو ...

دو ساعت فقط گذشته : باز صفر نه یک دو ...  

اینجا همه چی مثل قبله خیابونای شلوغ ، بعد از ظهر های ساکت ، عصر های دلگیر ، آهنگ های غمگین ... اینجا خبری نیست ، هیچ خبری نیست ... باز صبح میشه و ظهر و شب ... میرم دانشگاه و تو صف تاکسی وایمیسم و  تو  ترافیک می مونم و ... تنها ام .

تو دو ساعت گذشته تهران مثل همیشه بوده ، خونه مثل همیشه بوده ، آدما مثل همیشه ام بوده اند ، اما من مثل همیشه نبوده ام . تو هر دو ساعت اگه یه بار بهت زنگ میزنم ، واسه بی کاریم نیست عزیزم ، واسه بی حوصلگیم نیست ، واسه تنهاییم نیست ؛

 واسه اینه که تو همین دو ساعت یه فکر تازه کرده ام برای زندگیم با تو  ، یه فرمول تازه پیدا کرده ام برا یه سالاد با سس زیاد ، واسه اینه که تو همین دو ساعت به پهن کردن عرق گیرت رو طناب فکر کرده ام ، به نگاه کردن به بستن بند کفش هایت وقتی صبح میخوای از خونه بری بیرون ، به جر و بحث کردنمون ، به آهنگها و عطرهایی که وقتی پیر میشیم برامون خاطره ی عاشقانه میشن ...

ساعتها فکر می کنم به زندگی با تو و تو اما نیستی ... تو دور دوری ... اونور همه ی جاده های دنیا خودت واسه خودت شام درست می کنی ، خودت عرق گیرتو روی طناب پهن می کنی خودت تنهایی آهنگ غمگین گوش می کنی ... دوری عزیزم و من اینجا دلم فقط به گذشتن روزا خوشه ...  به بلند شدن خورشید ... به ظهر شدن ...  شب شدن ... جمعه شدن ... شنبه شدن ...

                               

                                                                                  منتظرم سه شنبه بشه ...


هیچکس

فرشته

به نام خدا .

دیشب دلم گرفته بود .

و تو اینجا نبودی تا همه ی غصه هایم را توی آغوشت گریه کنم .

                                                                                  زنگ زدم

                                                                          حرف زدی

                                                               آروم شدم ...

               ... خوابیدم ، انگار تو بغل یه فرشته ...

                                      


هیچکس

مژه های درهم تنيده و ابروهای پرپشت

به نام خدا .

يه حس خوبيه که کسی رو داشته باشی ، آدميزاد بودن يه جوريه ، اين که يه آدم با پوست و گوشت و خون و مو وجود داشته باشه که دوسش داری و ميتونی لمسش کنی ، ميتونی بهش دست بزنی و عاشقش باشی ، ميتونی ساعتها بايستی و به مژه های در هم تنيده و ابروهای پرپشتش نگاه کنی ، به برجستگی لبها و حرارت نگاهش پشت شيشه های باريک عينک رومنسونش ، آدميزاد بودن خيلی خوبه ، خيلی خوبه که وقتی کسی رو دوست داری اون شعور فهميدنش رو داره ، خوبه که وقتی عاشق ميشی يه چيزایی هست که فقط برای معشوقت ميتونی انجام بدی ، ميتونی خودتو توی آغوش کسی که براش زنده ای رها کنی و آروم باشی ، خوبه که ميتونی با يه نفر حرف بزنی و بعد ساکت بشينی و توی صدای اون غرق بشی مجرد از اينکه چی ميگه ، کافيه فقط آهنگ صداشو بشنوی ، آدميزاد بودن خيلی خوبه ...

خدايا ...

                        

                                                                          ممنونم که آدميزادم ...


هیچکس

دلیل

امروز علی ، بی هیچ دلیل تازه ای ، دریافتم که دوستت دارم  .  
هیچکس

خیال

به نام خدا .
جمعه ها ، شنبه ها ، یکشنبه ها غمزده و دلگیر می گذرند تنها با خاطره ی دور دستهایت ، نگاهت ، تن صدا و آهنگ کلامت : دور ... دوشنبه ها اما پرند از خیال عاشقانه ی تو .

اینبار اما علی ، دوشنبه ام را خالی خالی گذاشتی از دلهره ی مطلوب بودنت .

هیچکس

گناه

به نام خدا .
زنی را میشناسم توی میدان مرکزی شهر روسپی گری می کند چند شبی است پیش از آنکه صورتش را آرایش کند پیش از آنکه پیشنهاد کسی را بپذیرد پیش از آنکه مرد فاسدی را ببوسد به گناه مرد پاکدامنی می اندیشد که دلباخته اش شده ...

                                                      


هیچکس

نسخه پیچتیم

به نام خدا .

نسخه :
مصرف عشق

دستور پزشک :
به همراه یک جمله ی کوتاه : دوست دارم
مخصوص استعمال خارجی

نحوه ی مصرف :
قبل از خواب بعد از بیدار شدن در طول ساعات روز به دفعات

توضیحات :
قبل از مصرف در آب حل کرده و به شدت تکان دهید

 
+ نوشته شده در یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط هیچکس


هیچکس

درمان

به نام خدا
دیشب بیخواب شده بودم باز . تازگی ها هروقت بیخوابی به سرم می زنه فکر تو میآد سراغم . فکر زندگی و آینده و با هم بودن . تازگی ها هرشب به زندگیمون فکر میکنم به عشق ورزیدن . محبت داشتن . به تنها موندن با تو . فکرشو بکن دو نفر آدم چقدر باید به هم اطمینان داشته باشن تا تنها بمونن با هم . الان درست دوماه و بیست وچهار روزه که من به یه آدم همینقدر اعتماد دارم . چن شبه یه ریز بهش فکر می کنم به اعتماد . و هر بار نتیجه می گیرم که اشتباه نکرده ام در این باره .همه ی زندگی و افکارمو گذاشتم کنار برای با تو بودن . همه ی لذت های زندگیم تعطیل شدن ناخودآگاه تا جاشونو بدن به لذت در کنار تو بودن . همه ی عمر انکارت کرده ام و تو اما توی زندگی ام وجود داری به همه اثبات کرده ام که تنها بودن سخت اصلا نیست . تنها بودن اما علی خیلی سخته وقتی یه آدم تو زندگیت هست که نمی تونی شدت احساستو بهش کنترل کنی . تو خیلی با محبتی گاهی وقتا احساس میکنم نمی تو نم اصلا به هیچ وجه ترکت کنم . می ترسم داغون بشم . می ترسم بمیرم . می ترسم دیوونه بشم . بعضی وقتا که عاشقت میشم . دیوونه میشم میخوام که برسم بهت نمی رسم . میخوام که نزدیکت باشم نزدیک نزدیک به تو و باز هم می دونم که اصلا همچین چیزی نا ممکنه . اصلا رسیدن توی سرنوشت آدمها نیست . قلبمو هیچوقت نمی تونم بذارم تو سینه ی تو بتپه . فقط میتونم حداکثر اونقدر نزدیکت بشم که صدای قلبت برسه به گوشم . بعضی وقتا فکر می کنم دیوونه شده ام اصلا مگه آدما ام می تونن اینطوری عاشق بشن اصلا دو تا آدم که این همه وقت ربطی به هم نداشته اند چطور می تونن انقد آسون به هم دل ببندن . اما خودمو زود نقض می کنم . دو تا آدم بی ربط به هم تو دو ماه وبیست وچهار روز هزار بار تو چشمای هم نگاه کردن و بیشتر از هزار بار عشقو تو رفتار و نگاه هم دیده اند با این حساب اصلا نمی دونم خدا این لبها رو برای چی به آدما داده وقتی که فقط یه لحظه نگاه کردنشون به هم کار هفتاد من مثنوی رو می کنه . نگاه کردم به تو و به تو باختم همه ی سرمایه ی عاشقانه ام .

دلم را ...
چن شبه بی خواب شده ام درمانی چیزی سراغ نداری ؟!!!
+ نوشته شده در شنبه 5 اسفند1385ساعت 10:47 بعد از ظهر توسط هیچکس


هیچکس

نگین دوازدهم دور انگشتم

به نام خدا

لرزیدم ، از توی دلم چیزی آرام شد که لرزید تا شعاع قلبم ، دستهایم ، انگشتهایم ، ناخنهایم ، حلقه ام ... تا نگین دوازدهم دور انگشتم لرزید و بعد آرام شدم و برای در اغوش کشیدنت بی تاب . تنم کوفته شد، دلم آرام ، انگار قد تمام عمرم توی وان آب داغ یک حمام بخار گرفته دراز کشیده بوده ام و حالا باید از رخوت و پیری آنجا بیدار می شدم .

تو رفته بودی از اتاق بیرون ، من توی کوچکی صندلی چوبی ات تنگ مچاله شده بودم و همه ی تکیه گاهم نرده های پشتی بود داشتم فکر میکردم به اتفاق ... به لرزیدن و شادی بی وصفی که داشتی بعد از آن و آرامش بی مانندی که به دست آوردم ناگهان ، تنها برای یک لحظه ، تنها برای وجود تو در کنارم . داشتم فکر می کردم ، رفتم ناخودآگاه تا آخر کودکی هایم دور ، تا وقت تولدم کوچک و تنها و خسته و ناتوان و خیس ، خواب آلوده و چروک خورده و مضطرب ... آن وقت در آن لحظه تنها تو را می خواستم که یک عالمه وقت در آغوشت باشم ، نزدیک تو ، نزدیک نزدیک ، بی هیچ فاصله ای میانمان ... تو دستهایت توی دستهایم بود ، حلقه ام سفت چسبیده بود توی مشتت .

نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 11:37 بعد از ظهر توسط هیچکس

هیچکس

آفتاب

به نام خدا .

تو مجبورم کردی بگم ، مجبورم کردی با وجود همه ی اعصاب خوردی ها و ناراحتی ها حرف بزنم ، خودت حدس زدی اما گذاشتی این کار سخت رو انجام بدم ، تا آرومم کنی ، تا بهم بگی عزیزم اشکالی نداره ، تو که مجبور نیستی ، من که عجله ندارم ، ارزش تو که فقط همین نیست ، داشتی بهم ثابت میکردی تحملت چقد زیاده ،،، راحتم کردی علی ، انگار از تو یه چاردیواری سی سانت در سی سانت بیرونم کشیدی و توی یه دشت رهام کردی ...

امتحانت میدونم خیلی سخت بود ولی تو قبول شدی ؛ صد از صد ... دوست داشتم همه ی اون آدما اونجا نبودن تا میتونستم پیشت زانو بزنم و دستات رو ببوسم .


هیچکس

کلاه جادو

به نام خدا

اندوهگینم چرا که ناچار تو را دورم و میان ما و دوری را کسی که بر هم زند نیست .

.

تا توی دلم باشد ، برای آغوش من در خلوت میان ما ؛ تو .

.

بادها چه اندازه آزادند برای در آغوش در آمدن با تو ، بیابان چه گسترده ، من چه دورم .

.

شبها طولانی و تاریک و دور به چهارخانه های فکرت کت شلوار می دوزم و تو از میان هیچ کلاه جادویی ، نیستی که شاخه ای گل ظاهر برایم کنی .

.

توی تنهایی ها باران چه بیرحم میبارد توی باران تو چه بیرحم تنهایی ، من چه بیرحم دور ، زمان چه بیرحم بی تکاپو تا تمام شدن .

.

خوابم نمیبرد تو نیستی باران تمام چرا نمیشود ، نمی دانم امشب ...

                                       

علی عزیزم بادها حسودند نه برای آنکه آزادند برای با تو بودن ، برای آنکه می دانند هر قدر هم عاشقانه درآمیزند با تو ، باز هم هرگز تورا بیش از آن دخترک دور همیشه خندان دوست نداشته اند    .


هیچکس

کنجکاوی

به نام خدا .

تو توی خوابهایم نیستی، علی ،
                        توی بی خوابی هایم هستی ؛ بلند قد و مهربان و شوخ ؛ تا صبح .

توی چشمهایم ، سیاهی مژه هایت را -سیاه باشم دورش یا آبی -

کج نگاه می کنم :

 با زاویه ی ۴۵ درجه ، تا گریز نگاه داغ تو ،

 - عزیزم -

 آن بالا .

تو توی لبهایم حرف می زنی ، یکریز ،

             من ، توی خودم می افتم انگار پایین ،

و میان حرف های عاشقانه ی تو ، با سیاهی کفشهایم ، هیچ رابطه ای نیست که ببیند کنجکاویم ،

تو یکریز حرف می زنی ،

دستهایم مدام می شوند توی دستهایت گم ،

لبهایم توی آغوش تو می شوند مثل کودکی تنها ؛ خاموش ،

سینه ام می شود تنگ ، قلبم مشت انگار توی دیوار تن می کوبد ،  و هیچ ، حرفی نمی زنم ؛ ساکتم .

من به این سکوت احمقانه ی همیشگی می خندم گاه ، تو دستم را آرام توی دستت فشار می دهی و تنها می پرسی چرا می خندی ؟

من به پاشنه ها فکر می کنم ، 

                      حرف های عاشقانه ات باکره اند ،

                                                        کفش هایم کثیف ،

                                                                            قدت بلند ،

                                                                                       - عزیزم - .

                                 

من ساکت می مانم و به تو لبخند می زنم باز . تو باز می پرسی ؛ چرا می خندی ؟

           

                                                                           ۳:۲۹ بامداد یکشنبه ۱۷ دی / خانه .


هیچکس

آغوش

به نام خدا .

آغشته شدم ... زیر باران ... توی خیابان ... به دستهای تو .

پیچیدم ، در داغی نگاه خیس خیابان باران خورده ...

                                                  ... در آغوش پنجه های تو ،

                                                          که نگین داشت  بوسه ات ، دور انگشتم ،

و قطره ی باران افتاد روی چشم هایت ،

                                                       زیر باران ،

                                                                      توی دلم ،

                                                                                   روی شیشه های عینکت .

توی دلم افتاد که انگار ، پائین ؛ کودکی هایم ، از لب پرتگاه عشق و دستهایم ...

                                                                                              ... دستهایم رسید تا تو ./

                                                                   آغشته شدم به دستهایت ./

                   

                                         

                                                                                                 شنبه ۱۹ آذر ۸۵ ./

 


هیچکس